به وب سایت شهید آیت الله حیدری خوش آمدید
کتاب
نظرسنجی
نظر شما در خصوص سایت شهید حیدری:

خوب
متوسط
ضعیف

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 15727
 بازدید امروز : 179
 کل بازدید : 330483
 بازدیدکنندگان آنلاين : 2
 زمان بازدید : 0.3906
اخبار > به یاد پدر...


  چاپ        ارسال به دوست

به یاد پدر...

تصویر مقابل نگارنده در سن هشت سالگی و در کنار پدر

یکم
*****
نوشتن در باره پدر؛ پدری که روحانی، مبارز ، انقلابی، باهوش، مدیر، امین مردم، شجاع، زیرک، دارای روح بلند وهمت بزرگ و از همه بالاتر، شهید باشد؛ کاری سخت و دشوار است!. نمی دانم چگونه باید شروع کنم؟ از کجا و ازچه باید بگویم؟!

پدر! از چه و با چه زبانی بگویم ؟! از دوران مباحثه با هم حجره ایهایت؟! از مأمورین شاه که وقت و بی وقت به خانه ما حمله ور میشدند؟.از چشمان نافذ و چهره مصممت پشت میله های زندان؟ از بازداشتگاه های قم، نهاوند، همدان، قزل قلعه تهران و سنندج؟ از مردمی که بعد از رحلت پدر بزرگم این عالم با فضیلت، از نهاوند به قم آمدند تا تو را به آن شهر ببرند؟ از کمک به فقرا و مستمندان و ساخت مسجد و حمام برایشان؟ از سفر به روستاها و حل مشکلات مردم؟ از چگونگی ترویج راه و اندیشه های امام و پخش رساله و اعلامیه ها ؟ از ساده و بی پیرایه بودنت؟ از جهاد سازندگی در کنار کشاورزان ؟ از شب زنده داریها و نمازشب خواندن ها وگریه های شبانه و احیاء های ماه مبارک رمضان ؟ از موقعی که آمدیم به ملاقات تو در شهر بابک، در آن شهر دور افتاده ای که تبعید بودی و با مرحوم ربانی املشی که او هم تبعیدی بود؛ داشتی باغچه ای را که سبزیجات کاشته بودی آب میدادی؟ از رفتن ناگهانی به لبنان و ملاقاتت با امام موسی صدر؟ از سخنرانیها وبیانیه های پرشور و آگاهی بخشت ؟


...نمیدانم! آیا میتوانم حق مطلب را ادا کنم ؟! و صفات بارز و ویژگی های اخلاقی ات را که همواره سرلوحه زندگی پر بار و سراسر مبارزه ات بود بیان کنم؟!

دلم میخواهد با تو حرف بزنم و وقتی که نوشتن این خاطرات پایان یافت، آنرا بخوانی و ایرادهایم را بگیری! درست مثل موقعی که درس ریاضی کلاس پنجم دبستان را بامن کار میکردی و مسئله می گفتی و من که هر چقدر یاد میدادی، کمتر می فهمیدم! ویواشکی جواب هایش را از روی کتاب حل المسائل مینوشتم! خوشحال میشدی و میگفتی: این پسر چقدر باهوش شده! و ظرف چند دقیقه مسئله را حل می کند! وجایزه بهم میدادی، وقتی کتاب حل المسائل را پیدا کردی؟! و فهمیدی ..... آنروز مرا گوشمالی حسابی دادی بقول سعدی علیه الرحمه در بوستان و در باب توبه و راه صواب می فرماید:

همی یادم آید ز عهد صغر

که عیدی برون آمدم با پدر

به بازیچه مشغول مردم شدم

در آشوب خلق از پدر گم شدم

برآوردم از بی قراری خروش

پدر ناگهانم بمالید گوش

نوشته شده: در روز پدر، ولادت با سعادت مولود کعبه امام علی (ع) - سعی دارم بمرور خاطرات خود را تحت عنوان " به یاد پدر.." که میتواند بخشی از تاریخ شفاهی باشد بیان کنم- س حیدری 1390/3/26

دوم
*****
مدرسه فیضیه
هر روز نزدیکی های عصر که کمی از هوای دم کرده و گرم قم کاسته میشد، من که هفت ساله بودم، کودکی کنجکاو و شیطان، با پای برهنه روی آجرهای داغ حیاط خانه مشغول بازی؛ دستم را میگرفتی و میگفتی دست و صورتت را بشوی و لباس مرتب بپوش تا مرا با خود به مدرسه فیضیه(حوزه علمیه قم) ببری . اول عبای نازک مشکی ات را کنار باغچه زیر سایه درختی در آنجا پهن میکردی و دوتایی مینشستیم منتظر همدرسیها و هم مباحثه ایهات ، کمی که میگذشت یکی یکی میآمدند؛ آقایان : آیت الله جوادی آملی، محمد علی گرامی، سید علی و مصطفی محقق، زین العابدین قربانی ، آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی، سید محمد خامنه ای،آیت الله محمد مومن، استاد علی دوانی، مرحوم مهدی ربانی املشی، مرحوم فاکر خراسانی و کسان دیگری که نامشان یادم نیست عبای خودشان را دولا کرده و زیر خود می انداختند و... درس وبحث شروع میشد ساعتی میگذشت تا موقعی که بحث بالا میگرفت و باصدای بلند و با پرخاش صحبت میکردین و من که فکر میکردم دارید دعوا میکنید ناراحت میشدم ! از دستت عصبانی میشدم ولی به روی خود نمیاوردم. مادرم نیز نقل می کند موقعی که در جلسات درس و بحث در حضور امام خمینی (ره)بصورت هفتگی و نوبتی تشیکیل می شد، هفته هتئی که در خانه ما در قم (محله مبارک آباد کوچه مسجدی) تشکیل میشد ، من راکه نوزاد بودم میگذاشت توی جلسه پیش خودش تا پایان درس . ولی من بازیگوش و نافرمان که بزرگ شدم چه کردم؟! میدانم که خواسته ات را برآورده نکردم! . شاید تو دوست داشتی من معمم بشوم، ولی هیچگاه بمن نگفتی و مجبورم نکردی! شانزده ساله که شدم در کوران مبارزات مردمی علیه شاه، تصمیم گرفتم برای تحصیل به قم بروم (آنموقع در نهاوند زندگی میکردیم) مادرم مخالفت کرد و به تو گفت برای تحصیل نمیرود و هدف دیگری داردو تو که هیچ اصراری نکردی و نمیدانم چه شد که منصرف شدم! ، شاید به حرف مادرم.


سوم
*****
سفر به آلمان

عقیده بلندی داشتی صبور، مطمئن و امیدوار،. یک شب که به خانه آمدی بلیط هواپیمای سفر به آلمان را آوردی و به مادرم گفتی جمع و جور کنید داریم میرویم آلمان و گفتی که تکلیف است به مرکز بزرگ اسلامی هامبورگ به جای شهید دکتر بهشتی بروی برای زعامت و سرپرستی امور دینی دانشجویان ایرانی و مسلمانان آن دیار. (چند وقت پیش یکی از روحانیان قمی برایم نقل میکرد: سال 1350 موقعی که در قم از حرم به خانه برمیگشتم چند نفر خارجی نظرم را جلب کرد که دور یک روحانی جمع شده بودند و گفتگو میکردند برای من جای تعجب بود، نزدیک تر شدم دیدم شهید حیدری بزبان انگلیسی با آنان گفتگو میکرد و گویا بچه ها که مشغول سنگ زدن به خارجیها بودند را از این کار ممانعت میکند! برای من جالب بود آخرآنموقع مرسوم نبود که یک روحانی انگلیسی بداند و تو که درس انگلیسی را از همرزمت شهید بهشتی که در سالها پیش در دبیرستان دین و دانش قم دائر کرده بود فرا گرفته بودی ).چند روزی گذشت، و همگی که آماده رفتن شدیم؛ وقتی که بمنظور کسب اجازه تلفنی موضوع رفتن را با حاج آقا (حاج شیخ محمد ولی حیدری نهاوندی پدر بزرگم از روحانیون سرشناس و پرنفوذ غرب کشور، حاج آقا صدایش میکردیم) در میان گذاشتی با این سفر مخالفت کرد! منصرف شدی و در نهایت احترام به مقام پدر، گفتی هر چه که پدر بگوید. انگار که پدرش میدانست دوماه دیگر از این دنیا میرود و همین هم شد.. حاج آقا در سال 1351به دیار باقی شتافت و ... نهاوند کفن پوش شد!

چهارم
*****

بازداشت

آنگاه که در سال 1345 مامورین شاه در قم به خانه مان ریختند و تمام اثاثیه را بهم ریختند و من که کودک بودم با بغض و کینه به آنان نگاه میکردم و در دل میگفتم آنها از تو چه میخواهند تو با آن قد رعنا ، بیژامه و پیراهن سفیدت به آنها پرخاش میکردی و در همان حال با لحنی پدرانه ارشادشان میکردی . یادم نمیرود که شب قبلش به مادرم سیده خانم زهرا بیگم خسروی حسینی که از خانواده سرشناس و خوشنام خسروشاهی های کرمانشاه بود و همیشه همراه و همرزم تو بود گفتی : آقای محمد علی گرامی را بازداشت کرده اند و بزودی دنبال من هم می آیند بیدرنگ مادرم شبانه بخش زیادی از اعلامیه ها، نوارها و قاب عکسی بزرگ از تو وامام خمینی ( هنوز همان عکس در طاقچه خانه مادری زینت بخش و خاطره آور است) را از خانه خارج و مخفی کرد.مأمورین آن شب تو و بخشی از کتابهاییت را با خود بردند که سند آن بعد از انقلاب از اسناد ساواک بدست آمد چنین است :

صورت مجلس*
" ساعت 18روز 26/2/45 طبق مقررات قانونی از منزل شیخ محمد علی حیدری با حضور نماینده دادستان و صاحب خانه بازرسی بعمل آمد که مدارک مکشوفه ذیل صورت مجلس بدست آمد این بازرسی در ساعت 19 همانروز بدون هیچگونه خسارت مالی و جانی خاتمه یافت. 1- یک جلد کتاب غرب زدگی(جلال ال احمد)2- حقوق کارگران یا بردگان استعمار(سید جعفر شیخ الاسلامی)3- حقوق زن در اسلام و جهان4-راه طی شده نوشته مهندس بازرگان 5- عشق و پرستش نوشته مهندس بازرگان 6- مذهب در اروپا نوشته مهندس بازرگان 7-دومذهب نوشته سیدهادی خسروشاهی 8- مطهرات در اسلام نوشته مهندس بازرگان 9- یک جلد کتاب عربی در باره کودتای عراق بنام الزعیم الامین عبدالکریم قاسم 10- اسلام و صلح جهانی(سید قطب) 11- عدالت اجتماعی در اسلام (سید قطب) 12- قانون اساسی در اسلام 13- جهان مادیات 14- یکجلد کتاب نظامی عربی 15- یک پاکت محتوی نامه جهت آیت اله خمینی و صانعی خط و نوشته محمد علی حیدری.امضاء: نماینده ساواک و دادستان عباس کیجائی – نماینده ساواک علیرضا احدیان – امضاء صاحب منزل شیخ محمد علی حیدری. "

پنجم
*****

قانون اساسی

خانه ما در قم دیوار بدیوار خانه مرحوم آیت اله مشکینی بود و تو که همسایه و همرزم او بودی، یک روز عصر آقای مشکینی منزل ما بود و من همیشه مامور چای آوردن برای میهمانان بودم و از این کار بدم میآمد چون من نوجوان 14-15 ساله و بازیگوش بودم و هم اینکه میهمان زیاد خانه ما می آمد - طلبه ها، نهاوندیها، مردم و شاگردان و همدرسان و هم مباحثه ایها .. بگذرم، آنروز عصر که برایتان چای آوردم داشتی آهسته با ایشان گفتگو میکردی و من که کنجکاو بودم نام جزوه ای را که در دست آقای مشکینی و با تو در حال گفتگو بود زیر چشمی خواندم با خط دست نویس نوشته شده بود: پیش نویس قانون اساسی حکومت اسلامی.


ششم
*****
فرستنده رادیوئی اف ام
شهر بابک که تبعید بودی من با مادر و خواهرهایم تابستان که مدارس تعطیل بود پیشت آمدیم. شبها به مسجد میرفتی و علیرغم دستور مامورین رژیم شاه و این که ممنوع المنبر بودی، همه شب بین نماز ایستاده برای مردم سخن میگفتی و ارشادشان میکردی ، و دفتر حضور در شهر را که مأمور میآورد نیز امضاء نمیکردی . یکروز من یک فرستنده موج اف ام با برد 500 متری ساخته بودم. آنرا روی موج رادیوی گروندیک (که در سفر لبنان خریده بودی) تنظیم کرده به اهل خانه گفتم چیزی به پدرم نگوئید ! رادیو را روشن کرده و آهسته آنرا در اتاقی که تو نشسته بودی گذاشتم و از داخل حیاط با فرستنده اف ام که ساخته خودم شروع به صحبت کردم دو بارگفتم: شنوندگان عزیز توجه فرمائید! شنوندگان عزیز توجه فرمائید! انقلاب پیروز شد... و تو ناگهان با خوشحالی از جا پریدی و صدای آنرا بلندتر کردی و بقیه اهل خانه را خبر کردی ! وچند بار گفتی تمام شد! تمام شد!و من زدم زیر خنده! آنروز کتک مفصلی از دستت نوش جان کردم بیاد ماندنی!ناگفته نماند بعدأ با همان فرستنده کوچک دست ساز در نهاوند نوارهای سخنرانی امام خمینی را پخش میکردم و مخفیانه طول موج اف ام را به دوستان، آشنایان و مسجدی های اطراف منزل( چون برد آن کم بود) میدادم و توصیه میکردم در ساعت ده شب هر شب؛ به نوار سخنرانی امام گوش فرا دهند.


هفتم
*****
بازی
روح بلندی داشتی، علیرغم درس و بحث و کار و فعالیت و مبارزات، ولی در کنار بچه های فامیل و همسایه همپای ما بودی، بی ریا و خودمانی. تابستانها که هوای قم گرم میشد به نهاوند میرفتیم گاهی که جمع بچه ها جمع بود، با دوچرخه در حیاط دور حوض مسابقه میدادیم و یا با تفنگ ساچمه ای که داشتم تو هم شرکت میکردی با چه وسواس و دقتی به هدف می زدی !، ویا در روستاها رودخانه های پر آب و خروشانی بود(روستای نورآباد نهاوند) و با ما مسابقه می دادی شنا میکردی و همیشه هم برنده و اول میشدی .


هشتم
*****
تلگراف
یک دستگاه تایپ آی بی ام و یک دستگاه چاپ استنسیل خریدی و در خانه مان در نهاوند بیانیه ها واعلامیه های امام و دیگر مطالب را تایپ و تکثیر میکردیم ،یادم میآید دولت عراق فشار آورد تا حضرت امام خمینی(ره) آنجا را ترک کند، در آن زمان تلگرافی برای حسن البکر رئیس جمهور وقت عراق نوشتی، همچنین پس از ورود امام به پاریس نیز تلگرافی برای ژیسکار دستن رئیس جمهور فرانسه تهیه و ارسال کردی که متن آنرا نیز خودت تایپ و پس از تکثیر در مساجد و مدارس و مغازه ها ی شهر منتشر کردیم. متن تلگراف به این شرح بود: "بغداد- عراق. احمد حسن البکر رئیس جمهور عراق - اقدام اخیردولت عراق در مورد محاصره منزل رهبر شیعیان جهان حضرت آیت الله العضمی آقای خمینی که مغایر با حقوق انسانی و نقض صریح قوانین و مقررات بین المللی است موجی از خشم و نفرت در بین مسلمانان جهان بویژه ملت ایران بوحود آورده و قلوب آنان را جریحه دار ساخته ، انتظار دارد هر چه زودتر در رفع آن اقدام نمائید و توجه داشته باشید که تکرار این گونه اعمال عواقب وخیمی در بر خواهد داشت – علی حیدری" همچنین پس از هجرت امام به فرانسه ، تلگرافی برای رئیس جمهور وقت فرانسه نوشته و ارسال کردی به این شرح: "فرانسه – پاریس حضرت والری ژیسکاردستن رئیس جمهور فرانسه- اکنون که بزرگترین مجاهد زمان رهبر شیعیان جهان حضرت آیت الله العضمی آقای خمینی در کشور شما وارد شده اند، نه تنها ملت ایران و عموم مسلمانان، بلکه تمام افراد آزادیخواه جهان انتظار دارند که آن حضرت و ملت فرانسه با اداء کمال احترام نسبت با ایشان و ایجاد تسهیلات لازم و حس بشردوستی و کمک در راه تأمین آزادی را که شایسته آن هستید، در این لحظات حساس تاریخی به ثبت برسانید و در مقابل تاریخ و نسل های آینده سربلند بمانید. ایران - نهاوند ، علی حیدری" این حرکت تاثیر بسیار خوبی در حرکت انقلابی و خیزش مردمی در منطقه بر جای گذاشت .


نهم
*****
سوغاتی
آنشب ساعت ده تازه از سفر عربستان بخانه آمدی سالهای 51-50 بود، با سیمای نورانی و چشمانی نافذ و مهربان و چمدان سرمه ای پر از سوغاتی در دست؛ می شنیدم داشتی خصوصی با مادرم صحبت میکردی و گفتی از مأموریتی که از سوی امام داشتی و اینکه سفر به عربستان پوششی بوده و هدف اصلی ات سفر به لبنان بوده و دیداری که با امام موسی صدر داشتی و از طرف امام خمینی پولهای سهم امام را برای فلسطینی ها به او رسانده بودی و سفارش کردی کسی از این موضوع مطلع نشود ، من و خواهرم که بی صبرانه منتظر باز کردن چمدان و گرفتن سوغاتی ها بودیم ، ناگهان مأمورین شاه که همانشب در تعقیب تو بودند وحشیانه به خانه ریختند و تو بازداشت شدی! من و خواهر بزرگم سعیده که علاقه زیادی به تو داشت بشدت گریه میکردیم و تو دستی به سر و روی ما کشیدی وگفتی جلوی این نامردها گریه نکنید! صبح روز بعد مادرم با حسرت و چشمانی گریان چمدان سوغاتی را باز کرد و من ماندم و یاد تو توئی که شادی ما را از لحظه گرفتن سوغاتی ندیدی! یک دوربین عکاسی 35 میلیمتری کانن که من خیلی علاقه داشتم و هنوز آنرا دارم. یک عروسک هم برای خواهرم، و یک دوربین شکاری برای خودت.


دهم
*****
اتومبیل فولکس
سال 58 که نماینده امام (از سال 42 نمایندگی امام را داشتی) وامام جمعه و نماینده مجلس شورای اسلامی از نهاوند بودی غروب که از منزل بعضی از روزها من با تنها ماشین شخصی خودت که یک فولکس مدل 49 طوسی رنگ دست دوم بود رانندگی میکردم و تو را برای اقامه نماز جماعت به حسینیه جوانان میرساندم یکی از روزها که تو را به مسجد رساندم در راه بازگشت در میدان ابوذر پلیس از من گواهینامه خواست و من چون هنوز گواهینامه نداشتم مرا با اتومبیل به شهربانی بردند. رئیس شهربانی که از موضوع مطلع شد با احترام گفت با منزل حاج آقا تلفنی تماس بگیرید و هرچه ایشان فرمود عمل کنید. تماس گرفتند، هنوز از مسجد به خانه نیامده بودی. پس از ساعتی که مجدد با تو تماس گرفتند گفتی: فرزند من با بقیه مردم فرقی ندارد، همان طوری که با بقیه رفتار میکنید با ایشان هم عمل شود. که آنروز اتومبیل توقیف شد. تنها اتومبیل شخصی تو که آنزمان بمبلغ هیجده هزار تومان خریده بودی و با پرداخت جریمه پس از چند روز آنرا توسط حاجی اصغر معصومی تحویل گرفتیم . این درس بزرگی بود؛ هم برای من! منی که فکر میکردم فرزند چنین شخصی باید چنین و چنان باشد و همه با او جور دیگری نگاه و رفتار کنند . و هم درس بزرگی برای شهربانی و مامورین در انجام وظائفشان بود و در شهر نیز این خبر مثل توپ پیچید. فرزند تو بودن خوب است ولی سخت است! آنروزها منافقین (مجاهدین خلق)در رادیو خودشان که ازعراق سخن پراکنی میکردند به من میگفتند ولیعهد، ولیعهد شیخ حیدری! و اینکه با اتومبیل شخصی و راننده به مدرسه میرود! وتو آنروز با این رفتارت همه دروغ های آنان را نقش برآب کردی. آری فرزند تو بودن سخت است، سخت و خوشایند و در دل به خودم می بالیدم که فرزند تو هستم ! تو آنروز به همه درس دادی. درس مساوات، درس عدالت، درس مردم داری.


یازدهم
*****
مقاله روزنامه اطلاعات
نوزدهم دیماه سال 56 بود من در راه بازگشت از مدرسه به خانه در قم، طلبه ها را دیدم اطراف دکه روزنامه فروشی مقابل حرم جمع شده اند و دسته دسته پچ پچ میکنند، نزدیکتر شدم دیدم روزنامه اطلاعات را مطالعه میکنند و چیزهایی درگوشی میگویند، راجع به مقاله ای بود از شخصی به نام مستعار "احمد رشیدی مطلق " این مقاله با عنوان "ایران و استعمار سرخ و سیاه " چاپ شده بود. طلبه ها عصبانی و وحشت زده بودند میگفتند در این مقاله به ساحت مقدس حضرت امام خمینی(ره) اهانت شده است. بلافاصله روزنامه را خریده و سراسیمه به خانه آورده به تو دادم . یادم نمیرود که تو پس از مطالعه آن چگونه برافروخته و عصبانی شدی آخر به استاد و مرادت توهین شده بود و به مخالفت او با اصلاحات ارضی شاه بشدت اعتراض شده بودو مادرم سراسیمه آمد و پرسید چه شده؟ تو محکم گفتی کار شاه تمام است ! آنشب تا صبح نخوابیدی! طول اتاق را قدم میزدی و با انگشتت تلنگری در هر بار رفت و آمد به در و یا دیوار میزدی! آخر این حرکت را هر موقع به موضوع مهی فکر میکردی و یا بشدت عصبانی یا ناراحت بودی بودی انجام میدادی! مثل موقعی که شهید مصطفی خمینی فرزند حضرت امام به شهادت رسید. و یا شهید آیت الله سعیدی که منزلشان در قم در همسایه گی مان بود و در زیر شکنجه رژیم منحوس شاه بشهادت رسید.


دوازدهم
*****
مادر گرانقدر
مادرم سیده حاجیه زهرا بیگم خسروی حسینی، که از خانواده سرشناس و خوشنام خسروشاهی های کرمانشاه است، همیشه همراه و همرزم تو بود همسری فداکار و باگذشت که برای من هم پدر بوده است و هم مادر! که او در زندگی سراسر مبارزه ات کوچکترین گله ای از این همه سختی ها نکرد! و در مقابل مأمورین شاه می ایستاد و به تندی با آنان برخورد میکرد. و همیشه به ما گوشزد می کرد آمادگی شهادت تو را داشته باشیم. بعداز شهادتت زینب وار عمل کرد با اینکه غم بزرگ تو را در دل داشت، در مقابل منافقین ایستادگی میکرد و به خواهرانم میگفت در مقابل منافقین گریه نکنید و دشمن شاد نباشید ولی خودش شبها تا صبح گریه می کرد. از برکت وجود چنین مادری با محبت ، مقاوم ، فداکار و با استقامت بهره ها برده و درس ها آموختم.


سیزدهم
*******
سخنرانان انقلابی
پس از اینکه رژیم نتوانست با دستگیری، زندان و محدودیت ها و فشارهای بسیار از خروش انقلابی تو و سخنان آگاهی بخشت جلوگیری کند تو را ممنوع المنبر کرد. یعنی اجازه سخنرانی های افشاگرانه را از تو گرفت. پس از اعمال این محدودیت، مرحله جدیدی از فعالیتهایت آغاز شد : دعوت، پشتیبانی و حمایت از سخنرانان و شخصیتهای مبارز، انقلابی و شجاع؛ که در اسناد ساواک، رژیم از آن با ذکر "دعوت و حمایت از روحانیون افراطی" نام برده است؛ افرادی را که دعوت میکردی و در منزل خودت از آنان استقبال میکردی عمومأ بمناسبتهای مختلف مذهبی، ایام محرم و صفر یا ماه مبارک رمضان بود. شخصیت های همچون دکتر حسن روحانی، آیت الله محمد مومن، فاضل هرندی، حجت الاسلام هادی غفاری، حجت الاسلام قرائتی ، آیت الله ری شهری، حجت الاسلام فلاح، حجت الاسلام امجد، مرحوم استاد محمد تقی فلسفی و حجت الاسلام موسوی که بلحاظ مبارز و انقلابی بودن آقای موسوی را به دامادی خود برگزیدی. در یکی از همان شبهای درگیری و تظاهرات که منجر به حکومت نظامی در نهاوند گردید در تظاهرات و درگیری های شبانه من دستگیر ومجروح شدم که مأمورین پس از شناسائی بعلت جلوگیری از ادامه تشنجات مرا آزاد و مدتی در منزل بستری شدم .


چهاردهم
*******
بهشتی چه شد؟!

عاشقی را جگری می باید. نتوان رفت در این ره، با پای؛ عشق را، بال و پری می باید. تو نئی مرد چنین دریایی، رند شوریده سری می باید؛ هست هر غافله را، سالاری. هر کجا پاست، سری می باید؛ نازپرورده کجا، عشق کجا؟ عشق را ، شور و شری می باید! (فیض کاشانی) .

غروب هفتم تیر ماه سال 1360 هجری شمسی و ساعت 7 بعد از ظهر تیر ماه گرم تابستان تهران بود. و تو با چهره ای شاداب و خندان که در طول زندگیم این طور ندیده بودمت!، خوشحالیت از رأی به عدم کفایت سیاسی بنی صدر خائن(اولین رئیس جمهور پس از انقلاب) در مجلس را پنهان نمی کردی ؟! و تو یکی از فعالان آن بودی. نطق های آتشین و افشاگرانه ات در مجلس گویای روحیه انقلابی بودنت بود! منافقین را مهره بدلی استعمار و استکبار می دانستی. همه هفته مسئولان کشور برای بررسی مسائل مهم مملکتی در "جلسه حزب الله" که ابتدا در مدرسه رفاه و بعدأ در محل دفتر حزب جمهوری اسلامی واقع در سرچشمه تشکیل می شد، گرد هم می آمدند و توهمیشه شرکت میکردی. آنروز خسته از جلسه صبح مجلس، با شور و هیجان آماده رفتن شدی. بیشتر هفته ها همراهت بودم، این هفته بعلت سرما خوردگی با آمدنم مخالفت کردی!

با دوچرخه از نانوائی برگشته بودم و تو را دیدم که پشت فرمان همان فولکس طوسی رنگ قدیمی نشسته و در حال بیرون آمدن از ساختمان مسکونی نمایندگان در خیابان وصال شیرازی بودی. آقای هرمزی راننده هم همراهت بود. با دست اشاره کردم که منتظر بمان تا آماده شده و سریع برگردم، باز مخالفت کردی! و گفتی: حالت جا نیست! امشب نیا! در این لحظه با شوخی تکه بزرگی از نان سنگگی که روی فرمان دوچرخه ام گذاشته بودم کندی! و مشغول خوردن شدی؛ حال دیگری داشتی! نگاهت حس دیگری داشت، انگار که میدانستی که این آخرین دیدار است و تا ساعاتی دیگر روح بلندت بسوی او پرواز می کند! سی سال از آن لحظه آخرین دیدار گذشته، ولی هنوز آن حس با من است و آنشب بود که آخرین نگاهم از قاب پنجره ماشین بدرقه راهت شد.

تلویزیون در حال پخش مراسم چهلمین روز شهادت مهندس چمران بود؛ که ناگهان، صدای انفجاری مهیب تهران را لرزاند! با عجله و سراسیمه به خیابان آمدم، اهالی ساختمان نیز به خیابان ریخته بودند! و لحظاتی بعد این خبر در شهر پیچید: انفجار در حزب جمهوری اسلامی! به داخل حیاط آمدم خانواده نمایندگان مجلس، بچه ها و زنان شیون کنان به هر سو میدویدند! تا از پدر خود خبری بگیرند، ساعت ده شب بود با یکی از دوستان به طرف بهارستان حرکت کردیم، به میدان که رسیدیم پلیس راه را بسته بود؛ دوان دوان به سمت محل حزب حرکت کردیم. صدای آژیر آمبولانس لحظه ای قطع نمی شد!. قطرات باران بر سر و رویم میریخت انگار که آسمان هم می گریست! با پای برهنه میدویدم! به در اصلی دفتر حزب که رسیدم، قلبم ایستاد! به خودم دلداری دادم. خروارها خاک، صدای غرش ماشین لودر و بیل مکانیکی و شیون و زاری خانواده ها و آشنایان، در آن تاریکی شب! و مردمی که برای کمک آمده بودند، هر کسی سراغ از بابای خود میگرفت و من تو را دوباره از خدا میخواستم! آنشب بر من چه گذشت! به خواهرانم چه می گفتم؟! به مادرم که نوزادی در شکم داشت چه بگویم؟! آنها در خانه منتظر خبر من بودند. پرسیدم مجروحان را کجا میبرند؟ شخصی گفت تعدادی را به بیمارستان طرفه، کمی بالاتر از میدان بهارستان برده اند. به آنسو دویدم، جمعیت زیادی آنجا بودند. و آنجا بود که خبر شهادتت را اطلاع دادند!

گریان به خانه برگشتم. مادرم که نگاهش به من افتاد سر بزیر انداخت! و لحظه ای بعد با صلابت پرسید:

بهشتی چه شد؟!

آنشب تمام اهل خانه تا صبح بیدار ماندند!
صبح روز دوشنبه ساعت 7 صبح رادیو این گونه آغاز کرد: "ملتی که برای اقامه عدل اسلامی و اجرای احکام قرآن مجید و کوتاه کردن دست جنایتکاران ابرقدرت و زیستن با استقلال و آزادی قیام نموده است، خود را برای شهادت و شهید دادن آماده نموده است و به خود باکی راه نمی دهد که دست جنایت ابرقدرتها از آستین مشتی جنایتکار حرفه ای بیرون آید و بهترین فرزندان راستین او را بشهادت رساند." بخشی از پیام امام خمینی بمناسبت شهدای هفتم تیر ). سپس رادیو اسامی شهدا را قرائت کرد 1- شهید دکتر بهشتی 2- شهید لواسانی 3- شهید کلانتری 4- شهید محمد منتظری 5- شهید اجاره دار 6- شهید صادقی 7- شهید محمد علی حیدری 8- ...و روز بعد پس از تشییع پیکر 72 تن بعدد شهدای کربلا در تهران، و به فرمان امام خمینی به نهاوند منتقل و بر روی دستان مردم نهاوند تشییع، و در کنار تربت پاک پدرش در حسینیه جوانان به خاک سپرده شد. نهاوند یک هفته تعطیل و عزادار شد.


پانزدهم
******
گروه انقلابی ابوذر
سال 51-50 و در دوران خفقان رژیم ستمشاهی، جمعی از جوانان انقلابی و متدین نهاوند، مردانی که نامشان همواره بر تارک بلند قیام و شهادت می درخشد، مخفیانه گرد هم آمدند و نام " گروه ابوذر " را برای خود برگزیدند. در دورانی که خیلی ها میترسدند حتی نام این گروه را بر زبان بیاورند! تو در آن زمان این جوانان را پذیرفتی و با رهبر گروه شهید طالبیان ( که توسط بعثیون عراقی اسیر و به شهادت رسید)و آنان ارتباط داشتی و از هدایت و حمایت های مادی و معنویت بهره مند می شدند. فداکاری شش ابوذر زمان که پروانه وار گرد شمع وجود امام و اسلام قیام کردند و سحرگاه 30 بهمن 52 به جوخه اعدام سپرده شدند و ارتباط تو و حمایتت از خانواده های این شهیدان انقلابی تا پیروزی انقلاب پابرجا ماند.


شانزدهم
*******
دیدار با امام
پس از رحلت پدر بزرگم با اصرار مردم نهاوند شهر آزادگان خونگرم و قهرمان، تو برای هدایت آنان بدعوتشان لبیک گفتی و به فرمان امام خمینی به آن خطه هجرت کردی، تو که شور انقلابی در سر داشتی و علیرغم علاقه فراوانت به حوزه با از خود گذشتگی حوزه علمیه قم را ترک کردی، به گفته همدرسان و اکثر علماء اگر در قم میماندی بلحظ علمی در ردیف مراجع بزرگ بودی؛ ومن سال آخر دبیرستان را در دبیرستان الفتح نهاوند گذراندم . پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، مردم از اقصی نقاط کشور بمنظور دیدار و بیعت با امام با پای پیاده به قم حرکت میکردند. من هم ترتیب این کاروان را داده جمع حدود 30 نفره از دانش آموزاندبیرستان الفتح که آمادگی داشتند را با پای پیاده راهی قم کردیم .نام گروه خود را "راهپیمانان الفتح بیعت با امام " نهادیم. مسافت حدود ششصد کیلومتری را ده روزه طی کردیم...


هفدهم
******
دبیرستان دین و دانش

کلاس ششم دوره ابتدائی را که تمام کردم در دبستان ملی "مسعود" که یک دبستان مذهبی بود و تو که همیشه نسبت به تحصیل من وسواس زیادی داشتی برای دوره دبیرستان به سفارش شهید بهشتی مرا در دبیرستان "دین و دانش" واقع در خیابان باجک شهر قم که شهید بهشتی از موسسان آن بود ضمنأ مدیر دبیرستان آقای قدوسی، برادر شهید آیت الله قدوسی بود، بردی و ثبت نام کردی . دبیرستانی با کادر قوی ،مذهبی و انقلابی. یادم می آید در آن دبیرستان من که علاقه زیادی به نقاشی و کاریکاتور داشتم، یکبار قبل از ورود معلم به کلاس، روی تخته سیاه، کاریکاتور هویدا نخست وزیر رژیم شاه را بصورت انتقادی با گچ کشیدم،( در آن سالها مجله فکاهی- سیاسی به نام "توفیق" به سردبیری حسن توفیق چاپ میشد و پدرم شماره هایی از آن را خریداری میکرد و من از همان موقع به کاریکاتور علاقمند شدم) وقتی معلم وارد کلاس شد با شلیک خنده شاگردان روبرو شد! .و این موضوع در پرونده انضباطی من اضافه شد!


هیجدهم
*******
یک عکس یک خاطره
عکس معروفی که شهید حیدری در کنار امام خمینی پس از کلاس درس امام در مسجد اعظم قم حدود سالهای چهل و یک شمسی انداخته شده است خاطرات بیاد ماندنی از علاقه و ترس توامآ دارم. شهید حیدری یکی از شاگردان زبده و باهوش امام بوده اند که همیشه پس از درس نیز پیگیر موضوعات درس و بحث بوده اند. یکی از عکاسی های جنب حرم حضرت معصومه در قم این عکس را ثبت می کند. پس از دستگیری امام، نگاتیو این عکس توسط عکاس از ترس دستگیری از بین برده می شود. و تنها یک عکس در اندازه 30در 40 که خود شهید از آن عکاس قبلا دریافت کرده بود قاب شده در منزل موجود است که هم زینت بخش خانه است و هم یادآور خاطرات سخت آن دوران می باشد.آخر مادرم می گوید این عکس همیشه روی دیوار خانه مان بود در مواقعی که ساواک(نیروهای اطلاعاتی آن زمان) به منزلمان یورش میبردند سریعآ قاب عکس را مخفی کرده از پشت بام بمنزل همسایه می بردم و شهید به من اشاره میکرد که عکس کو و من با اشاره میفهماندم که خیالت راهت باشد...

ادامه دارد.....


٢٣:١٩ - چهارشنبه ٢٦ آذر ١٣٩٣    /    شماره : ٣٣    /    تعداد نمایش : ٩٣٠


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





گذر ایام

ساعت
اوقات شرعی
تقویم
اخبار